قبل ترها فکر می کردم یک آدم خاصّم .
بعد تر فکر می کردم یک آدم معمولی ام.
الان می ترسم حتی یک آدم معمولی هم نباشم!
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 11:0  توسط ...
|
یک نوجوان (یا شاید هم جوان) هجده نوزده ساله داریم توی فامیل ، دنیایش را که می بینم بدجور دلم هوای دنیای آن موقع ام را می کند ،
و اینکه اصلا آنجور که باید حظّ اش را نبردم ...
+ نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 12:38  توسط ...
|
اینکه خودت را دوست داشته باشی و مخصوصا زن بودنت را ...به خیلی چیزها بستگی دارد .
مخصوصا به اینکه مادرت خودش را چگونه دوست داشته و البته دارد !
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 16:31  توسط ...
|
نمی دانم آن کرم کتاب وجودم کجا در رفته .
شاید هم مرده!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 12:28  توسط ...
|
آن روز ، هی ...بدک نبودم.
گاهی می روم توی یک جمع صمیمی ،هی می گویم و می خندم و شوخی می کنم و خوش و خرّمم ...بعد که مهمانی تمام می شود و هرکس می رود خانه اش و من هم بر می گردم به دنیای خودم،می بینم چقدر از خود آن جایم، دورم !
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 13:8  توسط ...
|
من حدود چهل دقیقه وقت دارم تا اینجا را راه بیندازم و دستی به سرو رویش بکشم.
بعدش باید بروم کمی خانه را مرتب کنم تا عصر در صورت آمدن مهمانان سرزده ، دستپاچه و البته خجالتزده! نشوم.
ظهر هم که کلا خانه نیستم ،تا عصر ،یا شاید هم تا شب.
ببینم امروز می توانم در جمع خانوادگی مان کمی خودم را بیشتر دوست داشته باشم.
اولین کاری که باید بکنم ،پرهیز از جو گیریست ! که هرچه می کشم از همین جوّ لامصب است.
امیدوارم امروز بتوانم بیشتر از عهده ی انجامش بر بیایم .
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 11:26  توسط ...
|